فریاد در سکوت

هر آنچه می اندیشم به تصویر میکشم، بخوانیدم و بنویسید برای من

فریاد در سکوت

هر آنچه می اندیشم به تصویر میکشم، بخوانیدم و بنویسید برای من

۲۳
مهر ۹۴

به نام خدا

سلام دوستای عزیزم

امروز اومدم برای آخرین بار فریاد بزنم و برای همیشه سکوت کنم.

همانطور که قبلا گفتم ، شرایط زندگیم فرق کرده و همسرم راضی نیست که در فضای مجازی خونه داشته باشم.

من هم چون نمیخوام برای این موضوع اختلافی بینمون پیش بیاد ناچار به ترک خونه م شدم.

دلم تنگ میشه واسه همه تون و همیشه به یادتون هستم .

در این 2-3 سال که باهاتون دوست بودم واقعا مثل خواهر و برادر بودید واسم و همیشه هر مشکلی داشتم با شماها درمیون میذاشتم

و کمک میگرفتم و به این محیط عادت کرده بودم و واسم سخته که اینجا رو رها کنم .

ان شالله همه تون موفق و پیروز باشید .

حلالم کنید .

یا علی



ای که از اول جاده به سکوت شدی گرفتار

منو از خاطره کم کن تا ابد خدا نگهدار

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۴ ، ۱۱:۱۷
فریاد در سکوت
۰۱
مهر ۹۴

به نام خدا


سلام


خب فکر کنم همه دوستای مجازی هم فهمیدن که نامزد کردم ولی خب بازم رسما خودم اعلام میکنم.


شرمنده باید زودتر از اینا پست میذاشتم ولی سرم خیلی شلوغ بود.


آقا من تازه میخواستم جریانات خواستگاری هام رو بگم این سری دیگه تو تله افتادم.


آخرین نفر یکی از هم محله ای هامون بود که من تو عمرم ندیده بودمش و ایشون چند سالی بوده که بنده رو زیر نظر داشته


و با یکی از بردارها هم دوست بوده


وقتی اومدن خواستگاری ، ما نشستیم با هم صحبت کردیم و من هر سوالی پرسیدم ، جناب خواستگار نظر مساعد داد


از اونجا فهمیدم کاسه ای زیر نیم کاسه ست . وقتی از اتاق بیرون اومدم و مهمونا رفتن ، با خانواده که صحبت کردم متوجه شدم


آقای خواستگار خودش منو معرفی کرده به خانواده و چند ماهی هست که درگیر من و تحقیق و .... هستن


از اونجایی که هم محله ای هستیم و شهر کوچیکه و همه میشناسن هم دیگه رو


ما هم شروع کردیم به تحقیق و نتیجه مثبت شد و سه شنبه 24/6/94  خطبه ی عقد بینمون جاری شد .


خداروشکر همه چی خوبه ، فقط یک مشکلی هست ، اونم اینه که نامزدم با دنیای مجازی به شدت مخالف و ازم درخواست کرده


لاین و تلگرام و... رو حذف کنم و اطلاع نداره که من دوستان مجازی گلی دارم از شهرهای مختلف و وبلاگ دارم


شما بگید من چه کار کنم؟؟ بهش بگم وبلاگ دارم ؟؟ 100 درصد میگه حذف کن


نگم هم نمیشه ، فعلا منتظر فرصتم که کم کم بهش بگم و خیالش رو از بابت اینجا راحت کنم .


نظری یا پیشنهادی دارید بگید بهم. بی تجربه م در باب همسرداری ;)

۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۴ ، ۱۰:۰۴
فریاد در سکوت
۲۷
مرداد ۹۴

به نام خدا


سلام


امروز داشتم با گوشیم ور می رفتم که یاد یک بنده خدایی افتادم که سر جلسه ی امتحان ارشد آشنا شدم  و یهویی یادم اومد که آخر مرداد

و قرار بود که آخر مرداد نتیجه بیاد و رفتم سایت سنجش و با کلی استرس ، نتیجه رو دیدم . من قبوووووووووووووووول شدم :)


البته فراگیر ها فکر نکنید دولتی قبول شدم ، اونم واسه عسلویه ، البته انتخاب خودم بود ، چون رشته ای که میخواستم برم فقط اونجا داشت


حالا داستان این که چطور شد که من ثبت نام کردم :


اون زمان های دور که وایبر بود ، من یک دوست قدیمی از زمان دانشجویی داشتم که چن سال میشد باهاش رابطه نداشتم  و وقتی وایبر

نصب کردم ، دیدم اون هم داره بهش پیام دادم و حال و احوالش رو پرسیدم و اونم دیگه ولم نکرد :)

خیلی خانوم ماهی ِ ، از قضا شوهرش هم همشهری خودمون هست و با داداشم دوسته و قبلا ها رفت و آمد خانوادگی داشتیم

الان به خاطر کار شوهرش سیستان و بلوچستان زندگی میکنند، خلاصه این دوستم منو برد تو یک گروهی که هم دوستاش بودن و هم فامیلاش

یکی از دوستانش داشت ارشدش رو میگرفت اونم دانشگاه بین المللی عسلویه و کلی تعریف میکرد و راضی بود و...

این دوستم منو تشویق کرد که بیا ما هم شرکت کنیم ، اولش که با خانواده مشورت کردم ، گفتن دور راهش و کلا مخالفت کردن

و بعد از این که ما از پریچهر خانوم ، همون دوست دوستم اطلاعات بیشتری گرفتیم ، فهمیدیم که به صورت مجازی درس میخونه

یعنی میشینه تو خونه ش و کلاس هام از طریق ویدیو کنفرانس  برگزار میشه و کلا یک بار بیشتر نرفته به عسلویه و الان اصلا همون یکبار

هم نیاز نیست که بریم ، همه چی اینترنتی

خلاصه هر چی ما اما و اگر درآوردیم اونا یه چیزی گفتن و خانواده ی من راضی شدن که من امتحان بدم ، اگه قبول شدم بعد یک فکر ی

میکشن به حالم

تو اون گروه یک ملیحه خانومی هم بود که اونم مثل من بعد از تشویق های فراوارن پریچهر تو آزمون شرکت کرده بود .

حالا ما شدیم سه نفر من و فروزان ( دوستم) و ملیحه

فروزان که همون موقع ثبت نام اشتباهی انجام داده بود و فکر کنم اخرش هم ثبت نامش به وقوع نپیوست و اگه مشکلش هم رفع شد

و آزمون نرفت ، فقط میدونم خلاصه آزمون نرفت

روز آزمون کنارم یک خانومی نشسته بود و شروع کردیم از هم پرسیدن که رشته ت چیه و چی میخوای شرکت کنی و کجا و...

من چیزایی که پریچهر بهم گفته بود رو میگفتم واسش و اونم همون اطلاعات رو تکمیل می کرد و میگفت آره من یک دوست دارم که الان

اونجا دانشجوست و... یکم که حرف زدیم دیدم همون حرفهای پریچهر رو میزد ، ازش پرسیدم ببخشید شما پریچهر خانم میشناسید؟؟

گفت آره همون دوستم که گفتم ، یک لحظه تعجب کرد و گفت ببخشید شما شیوا هستی ؟؟ خخخخخخ گفتم آره

و اینطوری شد که دو دوست مجازی همدیگه رو دیدم و پیدا کردیم :)))

الانم بهش پیام دادم , ملیحه قبول نشده

خیلی حیف شد :(

۱۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۴ ، ۱۱:۵۰
فریاد در سکوت
۱۹
مرداد ۹۴

به نام خدا


سلام


عارضم به خدمتتون که این جشنواره هم مثل سایر جشنواره ها خالی از پارتی بازی و... نبود ، من که شعر نفرستادم  ، یعنی هنوز در اون سطح نیستم که بخوام شعر بفرستم واسه جشنواره ولی شاعرهای بزرگی داریم تو انجمنمون که جز اساتید استانی محسوب میشن و از بزرگان شعر و ادب شهرستان محسوب میشن و مایه ی افتخار

واسه ما که وجودشون پر از برکت است ولی خب الان گوی افتاده دست افراد به خصوصی و هر طور میخوان گربه رقصانی میکنن

و ما کاری که نمی کنیم جز تماشا کردن .

دبیر جشنواره و داورهای عزیز که خودشون هم شاعر هستن و شاگردهایی زیر دست دارند ، یا بده بستونی با کسی دارن و اونا رو برگزیده اعلام میکنند

دفعه ی پیش که رفتم شعر خوانی کوچیکی بود اما شعرهای زیبایی خونده شده و کیف کردم ولی این سری اینطور نبود و شعرها جالب نبود

از شهرستان ما هم کسی که مقام نیاورد ولی دوستم که مدیر انجمن هست برای شعر خوانی دعوت شد و رفت شعرش رو خوند

هر چند که رییس ارشاد از قبل اعلام کرده بود که اسمش رو تو لیست برگزیده ها دیده اما همون دم آخر نظر داور عوض میشه و کسی دیگه رو جایگزین میکنه

این در شرایطی ست که کسی که آیین نامه ی جشنواره رو قرائت می کرد متذکر شد که تمام شعر ها کد خورده و هیچ کدام از داورها

اسامی شعرا رو نمیدانند و در شرایط مساوی داوری شده :)

جشنواره که تمام شد ، رفتیم رستوران برای شام ، شام هم اکبر جوجه بود.

بهار جان پرسید اکبر جوجه چیه ، گفتم شاید بقیه هم ندونن واسه همین تاریخچه ای از اکبر جوجه رو واستون میگم.

اکبر جوجه یک غذای قدیمی مازندرانی ست که مرغ یا جوجه رو با کره سرخ میکنند و با رب انار و پیاز سرو میشه.

حالا چرا اکبر جوجه؟؟؟

سالهای خیلی دور یک اکبر آقایی بوده در روستای تنگراه که یک قهوه خانه ی خیلی کوچیک داشته  و بیشتر مشتری هاش هم راننده کامیون و ... بودن ، کم کم اکبر آقا املت و صبحونه هم به منو ی قهوه خانه اضافه میکنه و کم کم جوجه هم اضافه میکنه البته با روش پخت مخصوص خودش همونطور که بالا گفتم و این مدل جوجه خیلی طرفدار پیدا میکنه و مشتری ها اسم این غذا رو میذارن اکبر جوجه و بعدها شعب مختلفی از این رستوران همه جای کشور راه اندازی میشه به اسم اکبر جوجه ، بجنورد یک شعبه داره ، شهر شما نداره ؟؟؟

البته این رستورانی که ما رو بردن اکبر جوجه نبود ولی غذاش مدل اکبر جوجه بود . مرغ رو نصف میکنند طوری که هر پرس نصف ران و سینه

است.

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۴۴
فریاد در سکوت
۱۴
مرداد ۹۴

هوالغفور


سلام


اول از هر چیز بگم که به لطف خدا و دعای شما دوستان مشکلمون حل شد ، خدا بخشنده و مهربان است واقعا


و لطف بزرگی در حقمون کرد و هدیه ی بزرگی بهمون عطا کرد. خدایا شکرت


دوم اینکه دیروز بعد از دو سال دوستی با بهاره ، تلفنی باهاش صحبت کردم و صداش رو شنیدم


صدای کسی که تو این دوسال دستانش همیشه در دستم بوده و من رو همراهی کرده تو همه ی روزای سخت و شیرین زندگیم


یک دوست مجازی که من اصلا فکر نمیکنم مجازی باشه ، واقعی ِ واقعی


سوم اینکه امروز از طرف ارشاد دعوت شدیم به جشنواره ی استانی شعر


البته من شعری نفرستادم و فقط دوستان رو همراهی میکنم


میرم ببینم چه خبره ؟ بعد اگه چیز قابل تعریفی بود ، میام واستون تعریف میکنم


حداقل میام میگم شام چی دادن ;)

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۵۴
فریاد در سکوت
۱۱
مرداد ۹۴

به نام خدا


سلام


بعضی روزا کارهایی انجام میدیم و بعد یک ساعت بعدش اون کار میشه خاطره و تو گنجینه ی ذهنت اون وسطا می مونه

بعضی هاش رو میشه تعریف کرد و بعضی ها رو نه

بعضی ها رو فقط واسه بعضی ها میشه تعریف کرد

این پست مخصوص خاطره ست

چن تا خاطره راجع به موضوعی میخوام بگم خیلی روش حساسم و هیج جا تعریف نمیکنم البته به جز برای مامان گرانقدر :)

موضوع : خواستگار های من :)

حدود یکی دو ماه پیش یک خواستگار اومد واسم ، تقریبا قبل ماه رمضون بود که بنا به دلیلی ردش کردم

تقریبا موضوع فراموش شده بود که رسیدیم به شب عید فطر و مامانم حال خوشی نداشت و ما با کل خاله دایی ها تصمیم داشتیم بریم

جنگل ، شب من و داداش و زنداداش با بقیه ی اعضای فامیل جمع شدیم که تصمیم بگیریم و برنامه ریزی کنیم واسه فردا و خلاصه تصمیم بر این شد که فردا بعد از نماز عید فطر حرکت کنیم به سمت جنگل

مامانم که حال خوشی نداشت واسه نماز هم نتونست بیاد و کلا در برابر دکتر رفتن هم مقاومت میکنه و هر چی گفتیم ، گوش نداد و عده ای راه افتادن سمت جنگل و یکی از دایی ها اومد دنبال ما که یک مقدار جا به جا شیم چون تعداد خانواده ی ما بیشتر و تو یک ماشین جا نمیشیم ، ما هم دیدیم که حال مامان بهبود نیافته همون لحظه ی رفتن تصمیم گرفتیم که ببریم بیمارستان و زنگ زدیم به بقیه که ما نمیتونیم بیاییم و احتمالا میریم یک جای نزدیک تر

مامان رو بردیم بیمارستان و یک سرم قندی نوش جان کرد که یک مقدار سرحال شه تا اون موقع کل فامیل اومدن بیمارستان و اون عده هم

که رفته بودن جنگل ، برگشتن رفتن یک جای نزدیک تر و اونجا جا گرفتن واسه همه ، ( روزهای تعطیل میبینید چقدر اماکن تفریحی شلوغ میشه دیگه ) خلاصه حال مامان خدا رو شکر بهتر شد و راه افتادیم رفتیم پیش بقیه . سلام علیک و نشستیم . این همه جمعیت تو یک جای کوچیک ، سمت راست و چپ و پایین  مون همه نشسته بودن و غریبه هم بودن یعنی ما نمیشناختیم .

نیم ساعت که گذشت دیدم شوهر خاله نشسته پیش مامان و بابام دارن پچ پچ میکنن و بعدش مامانم در گوش زنداداشم پچ پچ کرد و خندیدن و...

ذهنم کنجکاو شد تقریبا فهمیده بودم که موضوع راجع به منه ولی نمیدونستم چیه؟

یکم که گذشت ، زنداداشم پیام داد که اون پسره که داره روبروت کباب باد میزنه ، همون خواستگارس و...

( اینو بگم که نه من پسر رو دیده بودم نه اون منو دیده بود ، و ایشون ندید شرطی گذاشته بود واسم و من هم ندید گفتم نه ، چون این کارش بهم برخورده بود )

بعدش فهمیدم که اون خانواده ای که الان من پشت بهشون نشستم ، خونواده ی ایشونه

خلاصه اونا هم ما رو شناخته بودن و اونا منو نشون میدادن به هم و ما هم که پسره رو زیر نظر گرفته بودیم خخخخخخخ

یک روز کامل کارآگاه بازی :))) بهار اگه بود ، عشق می کرد با این موضوع خخخخخخخخ

پسره به چشم برادری خوشگل هم بود ;)  تا من از کنار خانواده شون رد میشدم همه سرها میچرخید سمت من

تا پسره میومد ما خداییش نا محسوس نگاه میکردیم ، چون تو جمع فقط من میدونستم و ما ما ن و بابا و زنداداش و خاله و شوهر خاله

هیچ کدوم هم به رو نمیاوردیم

خلاصه بعد از کلی زیر نظر گرفتن پسر و .... آخرش که میخواستن برن ما کندیک شون (وسیله ای که رو آتیش میذارن واسه چای دم کردن ) رو بدون اطلاع برداشته بودیم و چای دم کرده بودیم

یعنی داییم فکر کرده بود که مال ماست و چایی دم کرده بود و مشغول چای خوردن بودیم که همون آقا پسره یک پسر دیگه رو صدا زد و گفت: وحید ، بعد نمیدونم چی گفت بهش و آقا وحید اومد که کندیک رو بگیره و اونجا فهمیدیم که سوژه رو اشتباه دنبال میکردیم و این آقا وحید

همون جناب خواستگار ه خخخخخخخخخخخخ

آقا نمیدونید از خنده روده بر شدیم بعدش ، اصلا تو این مدت این بنده خدا رو نگاه هم نکردیم خخخخخخخخخخ

فکر کنم اونا هم فهمیده بودن ما اشتباه گرفتیم ;))))) بعدش که رسیدیم خونه و جو خانواده گی شد کلی گفتیم و خندیدیم

مامان و یکی از زنداداشا پسره رو خوب تحت نظر گرفته بودن و از وجناتش تعریف میکردن و .... به من میگفتن چرا رد کردی اینو خخخخخخ


2- این خاطره برمی گرده به یک سال پیش ، پارسال قبل از این که وارد موسسه بشم ، کار حسابداری شرکتی رو قبول کردم و حدود 20 روز هم بیشتر نموندم اونجا

یک هفته ای مشغول کار بودم که یک روز یکی از کارمنداش اومد پیشم و ازم فامیلم رو پرسید و اسم بابام و بعد لبخندی زد و گفت آها

باباتون فلانی است و... گفتم بله و تعجب کردم که چطور و از کجا منو و بابام و... میشناسه

همین طور ذهنم مشغول بود و اسم و فامیل اون آقا واسم آشنا بود ولی چهر ه اش نه ، راستش من چهره ها رو زیاد دقت نمیکنم

مخصوصا چهر ه ی آقایون اصلا یادم نمی مونه و توجه نمی کنم

این موضوع ذهنم رو مشغول کرد و به مامانم هم گفتم بچه های شرکت دوروزه رفتم کل آمار منو در آوردن و... با خودم که خلوت کردم

اسمش رو هی تکرار کردم با خودم تا اینکه یهو مثل یک جرقه ای به مغزم زد و فهمیدم که این آقا که حالا یک بچه ی نوزاد هم داره

از خواستگاران بوده و... از فردا نمیدونستم چطور باهاش برخورد کنم .

وقتی میومد داخل شرکت یک لبخندی میزد ، دیگه از چهره ی من هم مشخص بود که من هم شناختمش و...

خدا رو شکر زود از اون کار اومدم بیرون و کار موسسه واسم رقم خورد :)))

از این گیج بازی ها تا دلتون بخواد دارم خخخخخخخخ

سر فرصت باقیش رو تعریف میکنم ;)


۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۴ ، ۱۳:۰۱
فریاد در سکوت
۱۰
مرداد ۹۴

به نام خدا


سلام


خوبید؟

امروز اومدم فقط یک عرض ادب کنم و برم

امیدوارم حال همه خوب باشه

شعری که هفته ی پیش گذاشتم  ، این هفته خوندم تو انجمن و همه خوششون اومد . گفتن قشنگه

لباسهام هم خریدم خدا رو شکر و زیاد مامانم رو اذیت نکردم این سری ، هرجا میرفتم با اولین دید بر می داشتم و همه شاخ درآورده بودن:))

دیگه این که یک التماس دعا دارم ، یک مشکلی پیش اومده واسمون و این روزا خانوادگی درگیرشیم

الان میگید تو کی التماس دعا نداری ؟؟؟ خخخخخ

ولی این سری خیلی جدی و حیاتی و روزهای پر استرسی رو داریم می گذرونیم.


این جمله هم ازم داشته باشید و نظر بدید :


به مادرم گفتم ،وقتی تمام شدم ، خنده خیراتم کند، با اشکهایش روحم شاد نمی شود.


والسلام

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ مرداد ۹۴ ، ۱۲:۰۲
فریاد در سکوت
۳۰
تیر ۹۴

به نام خدا

 

سلام

 

دلم درد می کند

انگار تمام شعرهایت روی دلم مانده

مادرم نعنا دم می کند

سر می کشم و شعر بالا می آورم

می گوید بیشتر بنوش ، دلت را صاف می کند

نمی داند که قدر نبودن هایت برایم شعر خواندی

......................................................................................................................................

* راجع به شعر بالا نظر بدید که این هفته می خوام ببرم انجمن ، در واقع یعنی فردا باید بخونمش

* این که امروز 12 امین سالگرد درگذشت مادربزرگمه ، کسی که خود عشق بود ، هیچ جا نظیرش پیدا نکردم هیچ جا

نه اینکه واسه من خوب باشه ، نه اینکه چون مادربزرگم بود ازش تعریف کنم ، نه این که بخوام  وظیفه ی نوه مادربزرگی رو به جا بیارم

واسه همه خوب بود ، خوب که میگم یعنی خوب ، به معنای واقعی . شک ندارم که جایگاهش بهشت ولی امروز دوس دارم واسش صلواتی بفرستید ، فکر کنم قبلا راجع بهش صحبت کردم  ، چیز دیگری بود . از همه فامیل و همسایه و... بپرسید ، میگن خدا رحمتش کنه ، حیف شد که زود رفت و این واسه من که نوه شم کافیه

مادربزرگم اسوه ی صبر و استقامت بود تو فامیل ، دلسوز بود واسه همه ، همه که میگم شامل دوست و دشمن میشه ها

همیشه جواب بدی رو با لبخند و خوبی میداد

من نظیرش رو هیچ جا ندیدم ، اگه همچین کسی رو تو فامیل دارید سر تا پاشو ببوسید و قدرش رو بدونید چون این فرشته ها کم یابند .

* من امروز میرم کلاس و نمیتونم برم سر مزارش :(

* از حالا باید به فکر لباس عروسی باشم ، عروسی داداشم ها و هر شب کابوس میبینم که عروسی شده و من هنوز لباس نخریدم

خخخخخخخخ این مشکل همیشه ی دختر خانوم هاس دیگه :) ان شالله شهوریور  داداشم میره سر خونه و زندگیش

و من دیگه خیلی تنها میشم البته الانم تنهام  :( چندان فرقی نمیکنه :)

۷ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۴ ، ۱۲:۳۱
فریاد در سکوت
۲۳
تیر ۹۴

به نام خدا


سلام


روز و شب در هم می شکند

و من منتظر طلوع دوباره ی تو هستم

نمی دانم چرا ؟

ولی انگار ثانیه ها ، عقب ، جلو می روند

و من هیچ گاه به آن لحظه نخواهم رسید

به آن لحظه ی شکوفا شدن

بیا و روشن کن تمام هستی مرا

بیا و روشن کن ،اینجا چراغ ها بیهوده می سوزند

فکرم تاریک است

و دلم روشن

که تو می آیی

و تمام کرم های ابریشم ، پروانه می شوند.

                                                                               "sh.sh"  

  



۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۴ ، ۱۳:۲۰
فریاد در سکوت
۲۱
تیر ۹۴
به نام خدا

سلام
شعری زیبا از علیرضا آذر
تا آخر بخونید قشنگه



لیلی بنشین خاطره ها را رو کن
 
لب وا کن و با واژه بزن جادو کن
 
لیلی تو بگو،حرف بزن،نوبت توست
 
بعد از من و جان کندن من نوبت توست
 
لیلی مگذار از دَمِ خود دود شوم
 
لیلی مپسند این همه نابود شوم
 
لیلی بنشین،سینه و سر آوردم
 
مجنونم و خونابِ جگر آوردم
 
مجنونم و خون در دهنم می رقصد
 
دستان جنون در دهنم می رقصد
 
مجنون تو هستم که فقط گوش کنی
 
بگذاری ام و باز فراموش کنی
 
دیوانه تر از من چه کسی هست،کجاست
 
یک عاشقِ این گونه از این دست کجاست
 
تا اخم کنی دست به خنجر بزند
 
پلکی بزنی به سیم آخر یزند
 
تا بغض کنی،درهم و بیچاره شود
 
تا آه کِشی،بندِ دلش پاره شود
 
اِی شعله به تن،خواهرِ نمرود بگو
 
دیوانه تر از من چه کسی بود،بگو
 
آتش بزن این قافیه ها سوختنی ست
 
این شعرِ پُر از داغِ تو آتش زدنی ست
 
اَبیاتِ روانی شده را دور بریز
 
این دردِ جهانی شده را دور بریز
 
من را بگذار عشق زمین گیر کند
 
این زخمِ سراسیمه مرا پیر کند
 
این پِچ پِچه ها چیست،رهایم بکنید
 
مردم خبری نیست،رهایم بکنید
 
من را بگذارید که پامال شود
 
بازیچه ی اطفالِ کهنسال شود
 
من را بگذارید به پایان برسد
 
شاید لَت و پارَم به خیابان برسد
 
من را بگذارید بمیرد،به درَک
 
اصلا برود ایدز بگیرد،به درَک
 
من شاهدِ نابودی دنیای منم
 
باید بروم دست به کاری بزنم
 
حرفت همه جا هست،چه باید بکنم
 
با این همه بن بست چه باید بکنم
 
لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
 
مردم چه بلاها به سَرم آوردند
 
من عشق شدم،مرا نمی فهمیدند
 
در شهرِ خودم مرا نمی فهمیدند
 
این دغدغه را تاب نمی آوردند
 
گاهی همگی مسخره ام می کردند
 
بعد از تو به دنیای دلم خندیدند
 
مردم به سراپای دلم خندیدند
 
در وادیِ من چشم چرانی کردند
 
در صحنِ حَرم تکه پرانی کردند
 
در خانه ی من عشق خدایی می کرد
 
بانوی هنر،هنرنمایی می کرد
 
من زیستنم قصه ی مردم شده است
 
یک تو،وسط زندگیم گم شده است
 
اوضاع خراب است،مراعات کنید
 
ته مانده ی آب است،مراعات کنید
 
از خاطره ها شکر گذارم،بروید
 
مالِ خودتان دار و ندارم،بروید
 
لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
 
مردم چه بلاها به سرم آوردند
 
من از به جهان آمدنم دلگیرم
 
آماده کنید جوخه را،می میرم
 
در آینه یک مردِ شکسته ست هنوز
 
مرد است که از پا ننشسته ست هنوز
 
یک مرد که از چشمِ تو افتاد شکست
 
مرد است ولی خانه ات آباد،شکست
 
در جاده ی خود یک سگِ پاسوخته بود
 
لب بر لب و دندان به زبان دوخته بود
 
بر مسندِ آوار اگر جغد منم
 
باید که در این فاجعه پرپر بزنم
 
اما اگر این جغد به جایی برسد
 
دیوانه اگر به کدخدایی برسد
 
ته مانده ی یک مرد اگر برگردد
 
صادق،سگ ولگرد اگر برگردد
 
معشوق اگر زهر مهیا بکند
 
داود نباشد که دری وا بکند
 
این خاطره ی پیر به هم می ریزد
 
آرایش تصویر به هم می ریزد
 
اِی روح، مرا تا به کجا می بری ام
 
دیوانه ی این سرابِ خاکستری ام
 
می سوزم و می میرم و جان می گیرم
 
با این همه هر بار زبان می گیرم
 
در خانه ی من پنجره ها می میرند
 
بر زیر و بمِ باغ،قلم می گیرند
 
این پنجره تصویرِ خیالی دارد
 
در خانه ی من مرگ تَوالی دارد
 
در خانه ی من سقف فرو ریختنی ست
 
آغاز نکن،این اَلَک آویختنی ست
 
بعد از تو جهانِ دگری ساخته ام
 
آتش به دهانِ خانه انداخته ام
 
بعد از تو خدا خانه نشینم نکند
 
دستانِ دعا بدتر از اینم نکند
 
من پای بدی های خودم می مانم
 
من پای بدی های تو هم می مانم
 
لیلی تو ندیدی که چه با من کردند
 
مردم چه بلاها به سرم آوردند
 
آواره ی آن چشمِ سیاهت شده ام
 
بیچاره ی آن طرز نگاهت شده ام
 
هر بار مرا می نگری می میرم
 
از کوچه ی ما می گذری می میرم
 
سوسو بزنی، شهر چراغان شده است
 
چرخی بزنی،آینه بندان شده است
 
لب باز کنی،آتشی افروخته ای
 
حرفی بزنی،دهکده را سوخته ای
 
بد نیست شبی سر به جنونم بزنی
 
گاهی سَرکی به آسمونم بزنی
 
من را به گناهِ بی گناهی کُشتی
 
بانوی شکار،اشتباهی کُشتی
 
بانوی شکار،دست کم می گیری
 
من جان دهم آهسته،تو هم می میری
 
از مرگِ تو جز درد مگر می ماند
 
جز واژه ی برگرد مگر می ماند
 
این ها همه کم لطفیِ دنیاست عزیز
 
این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز
 
دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم
 
با هر کسِ همنامِ تو درگیر شدم
 
اِی تُف به جهانِ تا ابد غم بودن
 
اِی مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن
 
یادش همه جا هست،خودش نوشِ شما
 
اِی ننگ بر و مرگ بر آغوشِ شما
 
شمشیر بر آن دست که بر گردنش است
 
لعنت به تَنی که در کنار تنش است
 
دست از شب و روز گریه بردار گلم
 
با پای خودم می روم این بار گلم
۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۴ ، ۱۰:۴۰
فریاد در سکوت